«مکاشفات راسکلنیکف»، نمایشی مالیخولیایی در عین حال اعتراضی به هر آنچیزی که هست؛ روایت میکند سفر پیچیده و درونی انسانی در جستجوی معنا و هویت خویش را. انسانی که معتقد است برخی از جنایات در صورتی که برای از بین بردن موانع در برابر اهداف والای مردان «خارقالعاده» انجام شوند، قابل توجیهاند.
به گزارش هاشور نیوز به نقل از خبرنگار تئاتر ایرنا، حسام منظور ۱۲ سال پس از نخستین اجرای «مکاشفات راسکلنیکف» در مهر ۱۳۹۳ در مقام بازیگر، در روزهای اخیر، این نمایش را با نویسندگی پیمان مجیدی، کارگردانی و در سالن شماره چهار تماشاخانه لبخند به روی صحنه برده است. نمایشی اقتباسی از «جنایت و مکافات» فیودور داستایفسکی که حول محورشخصیت رودیون راسکولنیکوف روایت میشود.
سابینا شیاری و پیمان مجیدی این نمایش را در مهر سال ۱۳۹۳ در سالن نمایش دا به روی صحنه برده بودند.
جنایت و مکافات، داستان رنجهای روحی و معضلات اخلاقی رودیون راسکولنیکوف، دانشجوی سابق حقوق فقیر در سنپترزبورگ را دنبال میکند که قصد دارد یک رباخوار بیوجدان، پیرزنی که پول و اشیاء قیمتی را در آپارتمانش انبار میکند، را بکشد.
او این نظریه را مطرح میکند که با این پول میتواند خود را از فقر رهایی بخشد و به انجام کارهای بزرگ بپردازد و به دنبال متقاعد کردن خود است که برخی از جنایات در صورتی که برای از بین بردن موانع در برابر اهداف والای مردان «خارقالعاده» انجام شوند، قابل توجیه هستند. با این حال، هنگامی که این عمل انجام میشود، او خود را در سردرگمی، پارانویا و انزجار مییابد. توجیهات نظری او تمام قدرت خود را از دست میدهند زیرا او با احساس گناه و وحشت دست و پنجه نرم میکند و با عواقب درونی و بیرونی عمل خود روبرو میشود.
نام رودیون رومانوویچ راسکولنیکوف قهرمان داستان جنایت و مکافات از کلمه روسی راسکولنیک(راسکول) به معنای «تفرقهآمیز»، «انشقاق» یا «جدا شده» گرفته شده است که بهطور سنتی به عضوی از جنبش معتقدان باورمندان کهن اشاره دارد.
راسکولنیکوف یک دانشجوی سابق حقوق است که در فقر مطلق در خانهای محقر در سن پترزبورگ که آن را اجاره کرده، زندگی میکند.
داستان، تقریباً منحصراً از دیدگاه او روایت میشود. اساسیترین ویژگی شخصیتی او بیگانگی از جامعه بشری است. غرور و روشنفکری او باعث میشود که بقیه بشریت را تحقیر کند و آنها را صرفاً برای تداوم گونهها مناسب بداند. در مقابل، او معتقد است که بخشی از یک طبقه «ابرمرد» نخبه است و در نتیجه میتواند از معیارهای اخلاقی پذیرفته شده برای اهداف والاتری مانند خیر و صلاح سودمندانه تجاوز کند. او از جنس یک ابرمرد واقعی مانند ناپلئون نیست. اگرچه او در بیشتر رمان با تصمیم به اعتراف دست و پنجه نرم میکند.
«روز مادر است، مادری که قرار است بالاخره یک روز همه فرزندان خود را به کام مرگ بکشاند، مادری که با چاقو فرزندش را ۵۳ بار زده، او را آب پز کرده و سوزانده است. ما کودکان مادری هستیم که پیش از زاده شدن باید سفارش قبر خود داده باشیم. زمین مادر همه ماست، که هم ما را از دامان خود میزاید، هم بزرگ میکند و هم پایان حیات میبخشد. فقط همین امروز، روز زمین است. بقیه ش را باید در برزخی به سر ببریم، شاید اسمش خواب و رویاست. زمین مهر مادریاش را دریغ و فرزندانش را به امان خدا رها کرده است و بنابراین بچههایش سراسر تاریک، رنجور و خشمگین هستند.»
راسکولنیکف با پا فراتر از مرزها گذاشتن و انجام ناهنجاری به اندیشههای خودش جامه عمل میپوشاند. او هیچ اصل و قاعده تحمیلی از جامعه را نمیپذیرد. شخصیتی آزمونگراست و تا «تهوتوی» یک چیز را درنیاورد، دست برنمیدارد. تا آخرین مرزها پیش میرود و رنج حاصل از آن را به جان میخرد.«من نماد رنج بشریتم.»
اصولا شخصیتهای داستایفسکی به عنوان یک نویسنده واقعگرا، با نگاه به وضعیت اجتماعی آن روز روسیه، هر کدام نماینده مردم روسیهاند.
صحنه روشن میشود و روشنایی آن چشمهای قهرمان داستان را میآزارد. ندایی میشنود که گویی ندای درون خود است. تابوتی در مقابل خود میبیند که به او القا میشود ویولونی در آن است. بر روی تابوت نوشته است. «IF YOU PLAY, YOU WILL LIVE» (زندگی خواهی کرد تا زمانی که بازی کنی و به تعبیری دیگر، بنوازی).
تابوت را با خود حمل میکند در مسیری که قرار است به قتل یک رباخوار ختم شود در حالیکه مخاطبان نه با یک آلت موسیقی که با آلتی برای کشت پیرزن مواجه میشوند(نشانه خشونت محض). یک اره برقی که هر چقدر تلاش میکند آن را راه بیاندازد اما نمیشود که نمیشود و چهره واقعی پیرزن نمایان میشود. مردی در قامت یک پیرزن که وارونه میشود تمام باورهای قهرمان داستان.
کلاهی به سر میکند، کلاهی که بر روی تابوت قرار دارد و با همان لباسهای کهنه که بوی تعفن هم میدهد. نشانه تعفن مدفون در دل جامعه روسیه و مبلی که از یک سو جایی است برای خوابیدن قهرمان داستان که فقیر است و قرار است قتلگاه پیرزن رباخوار شود.
راسکولنیکوف به همه چیز اعتراض دارد؛ به حشرات، به فکر کردن، به عدالت خواهی، به نژاد پرستی، به گرم شدن زمین، به میلیتاریسم و حتی به حقیقت!
او حتی معتقد است: خوشبختی وجود ندارد، چون حقیقتی وجود ندارد!
در واقع، رمان داستایوفسکی، روایت سفر پیچیده و درونی انسانی است در جستجوی معنا و هویت خویش و آنچه به زعم جامعه، نکوهیده است، به باور او، لازم است چون او خود را در مقابل باورهای جمع میگذارد و باور دارد که پیرزن رباخوار به مانند شپشی شایسته کشته شدن است تا او را از فقر نجات دهد و شاید این بار خوشبختی برای قهرمان داستان تعریف شود.
حسام منظور کارگردان و تهیهکننده، همچنین به عنوان بازیگر، مهدی حسینی، جواد اینانلو و نازنین ذوالفقاری در این نمایش ایفای نقش میکنند.
این نمایش اردیبهشت و خرداد روی صحنه خواهد بود.





