
فرزانه متین روزنامهنگار در یادداشتی درباره مستند «تب آینه» نوشته است: دیگر عبیدی، نامی پشت برگه قرصهای استامینوفن و سرماخوردگی نیست؛ بلکه بخشی از تاریخ معاصر ایران است.
به گزارش هاشورنیوز به نقل از روزنامه سازندگی، فرزانه متین: گاهی برخی از مستندها، با اینکه صرفاً بر محور زندگینامه فردی مهم و تأثیرگذار در جامعه شکل گرفتهاند، اما در نهایت منجر به تلاقی تاریخ و حافظه میشوند. مستند «تب آینه (خاطرات و تألمات یک دواساز)» بر زندگی پدر داروسازی ایران تمرکز دارد، اما ما را به دل تاریخ معاصر و جریانهای آن میبرد.
«تب آینه» به نویسندگی، کارگردانی و تهیهکنندگی وحید حسینی، مستندی ۱۰۸ دقیقهای است که سعید پورصمیمی راوی آن است و از زبان عبیدی با ما صحبت میکند و تصویری جذاب را جلوی چشمانمان قرار میدهد؛ مردی که ۸۴ سال عمر کرد و بیش از ۵۰ سال از گذران عمرش را صرف رشته مورد علاقهاش، یعنی داروسازی، کرد. داستان «تب آینه» بازه زمانی تولد تا مرگ وی را دربرمیگیرد. غلامعلی عبیدی مردی سختکوش، باپشتکار و بلندپرواز بود. برای او همهچیز اولویت داشت، غیر از توجیه اقتصادی؛ برای همین چندباری زمین خورد، اما با این حال، به قول خودش، فردی که پشتکار داشته باشد به همهجا میرسد تا فردی که باهوش است.
از این رو، پشتکار را جزو جدانشدنی شخصیت وی میدانند. او اصالتاً تهرانی بود و در گذر باغ ایلچی در خیابان مولوی متولد شد. غلامعلی عبیدی بعد از دیپلم به سراغ رشته دواسازی رفت و تقریباً در دومین دوره محصلان این رشته جای گرفته بود. آنچه عبیدی را برخلاف سایر داروسازان آن دوره متأثر میکرد، کمبود دارو بود. تنها داروهای خارجی وجود داشتند؛ آن هم در اوج کشمکش ورود متفقین به هنگام جنگ جهانی دوم، زمانی که بیماری مالاریا غوغا میکرد اما داروی آن تمام میشد. از این رو، وی تمام سعی و تلاش خود را برای درست کردن داروی ایرانی مشابه نمونه خارجی برای درمان مالاریا کرد و رساله دکتریاش درباره داروی گنهگنه بود. او که دوست داشت در بیمارستان پوست و آمیزشی مشغول به کار شود، ابتدا او را به داروسازی بهداری کرج و سپس یزد فرستادند، اما عبیدی طاقت نیاورد و خود را به تهران رساند. در خیابان ناصرخسرو، کوچه خندابندهلو، یک دفتر لابراتواری با شریکانش، یدالله فیروزیان و عباس عبیدی، راه انداخت و در مستند نشان داده میشود که با تأسیس این لابراتوار و دواخانه، بهتدریج چرخهای داروسازی ایرانی در حال کار کردن است.
حسینی با استفاده از دو منبع، سعی کرده داستان را از قصهگویی صرف نجات دهد؛ یکی منابع و اسناد رسمی، نامهنگاریهای وی با وزارت بهداری و… و از سوی دیگر منابع شفاهی و گفتوگو با ویزیتورهای شرکت، افرادی که بعدها برای وی کار میکردند و همچنین افرادی که پس از انقلاب در وزارت بهداری مقام گرفتند.
عبیدی سر پردردی داشت و یکجا آرام نمیگرفت. او در قلهک زمینی را خرید که مهندس هوشنگ سیحون در آن مکان، اولین ساختمان با نمای شیشهای را ساخت؛ ساختمانی که به مجهزترین داروسازی و لابراتوار در خاورمیانه تبدیل شد. لابراتور بزرگ داروپخش نه برای رقابت، بهتدریج جایگزین شرکت عبیدی و شرکا شد. هر زمان که وحید حسینی میاندیشید ممکن است مخاطب از روایت داستان عبیدی خسته شود، با صدای دلنشین، گرم و انرژیبخش سعید پورصمیمی، نبض مخاطب را در دست میگیرد.
بالاخره به دلیل بدهی، شرکت سهامی لُپُتی این ساختمان را خرید و آرزوهای عبیدی با خاک یکسان شد و شراکتش را نیز از دست داد. رضا جواهری و اکبر بختیاری، ویزیتورهایی که بعدها در کارخانه به عنوان مدیر تولید مشغول به کار شدند، از ناصرخسرو به میدان ۲۴ اسفند (انقلاب) و به یک ساختمان دوطبقه رفتند، اما بلندپروازی دکتر عبیدی این مکان را تاب نیاورد. در نهایت، زمینی به متراژ ۱۵ هزار مترمربع در هشت کیلومتری جاده مخصوص کرج گرفت و شرکت عبیدی امروزی را ساخت و نهال گردویی در وسط حیاط آن کاشت.
عبیدی نسبت به سیاست بیطرف بود؛ که در راسته ناصرخسرو برایش امضا جمع میکردند و او امضا نکرد، چه در زمان انقلاب ۵۷ که هیچگونه طرفداری نسبت به حزبی نداشت و سرش تنها به کارش مشغول بود.
در ۵۰ دقیقه انتهایی مستند، ناگهان ورق برمیگردد. با وقوع انقلاب، گروههای فشار، تندروها و افراد چریکی بهتدریج اوضاع شرکت را نابسامان کردند. کارگران حاضر نبودند کار کنند و شعارهای مارکسیستی میدادند. یکی از گزارشهایی که در روزنامههای کثیرالانتشار آن دوره چاپ شده بود، درباره کارخانه داروسازی عبیدی واقع در جاده کرج است که پس از سه ماه کشمکش بین کارگران و کارفرمای این کارخانه، فعالیت خود را متوقف ساخت. وزارت بهداری و بهزیستی، در پاسخ به درخواستهای کارگران، کتباً اطلاع داده بودند که رسیدگی به این موضوع در حیطه اختیارات این وزارتخانه نیست و مسئله باید به وزارت کار و وزارت صنایع ارجاع شود.
دکتر عبیدی این همه بیاحترامی را تاب نیاورد؛ تا آنجا که دست راست دکتر، خانم رفیعی، در خفا کارگران را شانتاژ میکرد و تمایز بین افراد عادی و چریک در کارخانه کار سختی شده بود. کار به آنجا رسید که در شربت، کارگران دستان خود را آلوده به میکروب میکردند و در بشکههای چهارهزار لیتری فرو میکردند تا آلوده شود.
عبیدی که ناامید شده بود، تصمیم گرفت از کارخانه بیرون بیاید و حالا آن مکان به چنگ چریکها افتاد. دیگر کارخانه نقش پایگاه داشت و هر هفته در آن مراسم مذهبی و انقلابی انجام میشد. با این حال، این مرد شکستناپذیر دست از کار ننشست و شروع به ساخت اولین شامپوی گیاهی در ایران کرد و به ساخت لوازم آرایشی و بهداشتی رو آورد. کسانی که وی را میشناختند، اعم از داروخانهها، از او حمایت همهجانبه کردند. سرانجام چندین سال پس از انقلاب، پای عبیدی به دادگستری کشانده شد؛ به جرمهایی چون عکس با شاه معدوم ، تبلیغات مستهجن داروهای عبیدی و آلوده بودن داروها. جرم سوم، به قول دکتر، وصلهای بود که به من نمیخورد.
در نهایت دادگاه رأی به نفع دکتر عبیدی داد و دکتر توانست دوباره کارخانهاش را پس بگیرد؛ حالا درختهای گردویش سر به فلک کشیده بودند. او شرکت را سهامی عام کرد. حالا عبیدی در سن ۶۸ سالگی درصدد آن بود که در ازبکستان هم لابراتواری درست کند. او نمیخواست برای مدتی هم که شده بنشیند.
سرانجام فیلمی که به پیشنهاد شرکت داروسازی عبیدی قرار بود ده دقیقه باشد، عملاً منجر به یک فیلم ۱۰۸ دقیقهای شد که بخشی از آن علاوه بر زندگی دکتر غلامعلی عبیدی، به تاریخ داروسازی در ایران میپردازد.
حالا دیگر عبیدی، نامی پشت برگه قرصهای استامینوفن، سرماخوردگی و… نیست؛ بلکه بخشی از تاریخ معاصر ایران است. او در سال ۱۳۸۳، بعد از دو ماه بستری در بیمارستان توس، تمام تاریخ شفاهی داروسازی در ایران را با خود به دیاری دیگر برد.


