
11 مستند کوتاه از فیلمسازان فلسطینی یکشنبه 26 مهرماه در قالب برنامه «یک روز با مستند» در پردیس چارسو روی پرده رفتند.
به گزارش هاشورنیوز به نقل از روابط عمومی مرکز گسترش سینمای مستند، تجربی و پویانمایی، برنامه «یک روز با مستند» هر هفته یکشنبهها در پردیس سینمایی چارسو برپاست. این هفته 11 مستند تولید مشترک مرکز گسترش سینمای مستند، تجربی و پویانمایی و فیلمسازان فلسطینی در این برنامه روی پرده رفتند. سیدمهدی دزفولی مدیر بازرگانی مرکز گسترش در ابتدای این جلسه درباره ویژگیهای این مستندها و تولید مشترک با این سینماگران در شرایط جنگ صحبت کرد.
رامتین شهبازی منتقد و کارشناس این جلسه ابتدا به تعریفی از این مجموعه آثار پرداخت و گفت: وقتی با مجموعههایی از این دست مواجه میشویم که درباره یک مکان و موضوع خاص هستند، فیلمسازان تلاش میکنند هرکدام به شیوه خاص خودشان با موضوعی که در اختیارشان قرار گرفته است، برخورد کنند و آن را پیش ببرند. برای مثال، مجموعه فیلمهایی را در نظر بگیرید که درباره پاریس ساخته شدهاند؛ مانند «پاریس، ژتم» و مجموعه فیلمهایی که درباره نیویورک ساخته شدهاند. این مستندهای کوتاه درباره غزه، یادآور آن مجموعههاست.
وی در ادامه افزود: شما با غزهای مواجه هستید که به دلیل جنگ، ویژگیهای شهر بودن خود را از دست داده است. چیزی که ذهنم را درگیر کرد این بود که مثلاً تابلوهایی از خیابانهای شهر باقی ماندهاند. وقتی از شهری ویرانشده فقط تکههایی باقی میماند، آن تکهها به شما کمک میکنند که به یاد بیاورید که زندگی در پیش از این در آنجا چگونه جریان داشته است. بنابراین من محوری برای خودم در نظر گرفتم و با خودم قراری گذاشتم تا ببینم کدامیک از این فیلمها بیشتر در خاطرم میماند. به هر حال، وقتی در فاصله زمانی کوتاهی و با سرعت، ۱۱ فیلم را تماشا میکنیم، شاید ذهن نتواند آنها را بهخوبی از یکدیگر تفکیک کند. بر همین اساس دو یا سه فیلمی که کودکان در آنها نقش داشتند، برای من بسیار جذاب بودند و در ذهنم ماند. همچنین، فیلم مربوط به معلمی که هر جا میرفت، بدشانسی میآورد و در نهایت شاگردش او را پیدا میکند و باقی ماجرا، به نظر میرسد آن اپیزود مربوط به معلم نیز عصارهای از اتفاقاتی باشد که در شهر غزه رخ داده است؛ در حقیقت عصارهای از نبردی که در آنجا صورت گرفته است. در این فیلم، شما هیچ نیروی نظامیای نمیبینید، بلکه با شهری کاملاً ویرانشده مواجه هستید. دو یا سه اپیزود را دوست نداشتم و به نظرم آنها کمی سادهتر به مسئله پرداخته بودند؛ مانند اپیزودی که در آن مردی به دنبال این است که بفهمد برادرش زنده است یا به شهادت رسیده است. اما اپیزود مربوط به معلم، به نظرم اینگونه بود که وقتی از شهر غزه صحبت میکنیم، واژه شهر در اینجا معنایی تمثیلی دارد. در واقع، ما اکنون به غزه بهمثابه یک شهر، با نگاهی تمثیلی، نگاه میکنیم. به نظر میرسد جایگاه آن معلم به نوعی او را واقعاً به مرحلهای از پاکباختگی رسانده است؛ یعنی میل به زندگی او گویی در هدفی بزرگتر حل شده است و نوعی ازخودگذشتگی و ایثار در او شکل گرفته است. او با وجود آنکه آب و نان که در واقع پایه بقای انسان هستند را بدست نیاورده و حتی مکانی نیز برای استقرار ندارد، وقتی شاگرد قدیمیاش نزد او میآید و میپرسد چه میخواهی، میگوید: «من هیچچیزی نمیخواهم.» و این اتفاق گویی آن ایثار، گذشت و در واقع پرسهزنیای که او انجام میدهد را کامل میکند.
رامتین شهبازی با اشاره به مفاهیم مربوط به درک ما از شهر در این آثار گفت: همزمان با تماشای فیلمها، چند ایده به ذهنم رسید که میتوان درباره آنها صحبت کرد. نخستین ایدهای که به ذهن میرسد، موضوعی است که در حوزه مطالعات شهر و سینما بسیار درباره آن بحث میشود؛ یکی از این مباحث، مقوله شهر بهمثابه پوسته و کالبد، در برابر روحی است که درون شهر جریان دارد. برای این دو مفهوم، از دو واژه انگلیسی «سیتی» (City) و «اوربان» (Urban) استفاده میشود. «سیتی» به پوسته شهر اشاره دارد؛ یعنی همین ساختمانی که ما در آن نشستهایم؛ ساختمانی که یک پاساژ تجاری بوده و یکی از طبقات آن به سینما تبدیل شده است. «اوربان» نیز روحی است که در این شهر جریان دارد و به این موضوع مربوط میشود که چه روابطی در آن شکل میگیرند. من همیشه این موضوع را درباره دانشجویان خودم در دانشگاه سور مطرح کردهام. آن ساختمان در گذشته، ساختمان آدامسخروس نشان بود و من همیشه وقتی درباره وجه «سیتی» آن صحبت میشود، به شوخی میگویم که اینجا برای خود ما همان ساختمان آدامسخروس نشان بوده است. اما همین ساختمان که زمانی محل فعالیتی تجاری بوده، امروز به دانشگاه تبدیل شده است؛ یعنی روحی که امروز به واسطه معلم، دانشجو و فرایند یادگیری در آن جریان پیدا میکند، این ساختمان را به دانشگاه تبدیل میکند. البته اگر از تغییراتی که در ساختار ساختمان ایجاد شده است صرفنظر کنیم، ساختمان همچنان همان ساختمان است.
او در ادامه افزود: در این آثار نیز با همین مسئله مواجه هستیم و در ایران هم چنین تجربهای داشتهایم، مثلا در دو جنگ اخیر، با توجه به وسعت تهران، شاید این موضوع چندان خود را نشان نداده باشد. خدا را شکر که چنین اتفاقی نیفتاده است و امیدوارم هیچوقت هم رخ ندهد. اما برای مثال، خرمشهر را در نظر بگیرید. در دوران دفاع مقدس، اتفاقی که در آنجا رخ میدهد این است که شهر تغییر شکل میدهد. شهر از آن شکل زندگیای که پیشتر در آن جریان داشته، فاصله میگیرد؛ یعنی آن پوسته بهتدریج از بین میرود. جنگ بهطور طبیعی ویژگی نابودی و ویرانی را با خود به همراه دارد. انسانها کشته میشوند، ساختمانها تخریب میشوند و بسیاری از چیزها از بین میروند. اما به واسطه اتفاقی که رخ میدهد و ماهیتی که این رویداد دارد، برای مثال در سینمای ایران با فیلمهای بلند در ژانر سینمای دفاع مقدس یا مستندهای دفاع مقدس مواجه هستیم. خودِ واژه «دفاع مقدس» نیز به این ماجرا معنای دیگری میبخشد. به همین دلیل است که شما خرمشهر را بهمثابه شهری نشاندار شده میبینید؛ شهری که وقتی امروز درباره آن صحبت میکنیم، میگوییم آن وضعیت اوربان، به وضعیتی اسطورهای تبدیل شده است؛ به نمادی از ایستادگی تبدیل شده و در واقع، ویرانی آن به امری مقدس تبدیل شده است. دیگر صرفاً از نابودی، ویرانی و خرابی صحبت نمیکنیم و نمیگوییم انسانها در آنجا کشته شدهاند، بلکه میگوییم انسانها به شهادت رسیدهاند. این بار معنایی که شکل میگیرد، کارکرد آن شهر را تغییر میدهد.
رامتین شهبازی در پیوند این مفهوم با مسئله غزه گفت: اتفاقی که در مورد غزه میافتد و در این فیلمها میبینیم این است که شهر ویران شده و از بین رفته، اما شیوه زندگیای که در آن جریان دارد، همچنان قابل مشاهده است. بهویژه در دو یا سه فیلمی که درباره کودکان هستند، بر این موضوع تأکید میشود که کودکان، با وجود تمام تلخیهایی که تجربه میکنند، همچنان به رؤیا، امید و وجهی از زندگی دلخوش هستند؛ وجهی از زندگی که به لحظه ویرانی تعلق ندارد. برای مثال، کودکی را میبینیم که موسیقی گوش میدهد و میرقصد؛ یا کودک دیگری که آواز میخواند و… این وجه از زندگی را شما در جنگ جهانی دوم یا جنگ جهانی اول نمیبینید اما این ویژگیای است که در این شهر وجود دارد. البته من نمیدانم که این فیلمسازان تا چه اندازه با یکدیگر در ارتباط بودهاند، چقدر یکدیگر را پیدا میکردهاند و با هم بحث میکردهاند؛ اما نکته جالب برای من این است که به نظر میرسد برخی از آنها به نگاهی مشترک درباره این موضوع رسیدهاند. البته نمیدانم؛ شاید اتاق فکری وجود داشته و آنها با یکدیگر گفتوگو میکردهاند. ترجیح میدهم از این موضوع اطلاعی نداشته باشم و همان نگاه خودم را حفظ کنم. به نظر میرسد این آثار از نگاهی مشترک و حتی هدفی مشترک برخوردارند. جنس میزانسنها، نوع دکوپاژ، نورپردازی و تصویربرداری تا حد زیادی به یکدیگر شباهت دارند. به بیان دیگر، گویی از نظر بصری، همه ما در حال تجربه یک جنس از شهر و تجربه یک جنس از کالبد هستیم؛ اما آن نگاه، آن روح و آدمهایی که وارد داستان میشوند، باعث تفاوت آثار شدهاند.
وی در ادامه به بعد داستانگویی این آثار مستند پرداخت و گفت: نکته جالب دیگر این است که در همه فیلمهای این مجموعه رگهای از داستانگویی وجود داشت. یعنی با مستند صرف مواجه نیستیم؛ حتی برخی از آنها به نظر من به مستند داستانی نیز نزدیک میشوند، زیرا عناصر و المانهای داستانگویی در آنها بسیار پررنگ است. نحوه به تصویر کشیدن توقعات و تصورات نیز در این آثار قابل توجه است. حتی در همان اپیزودی که عرض کردم چندان دوستش ندارم، شاید وجه داستانی پررنگتر باشد؛ یعنی همان جایی که مرد به دنبال برادرش میگردد و مردی زیر آوارهای خانه به دنبال هیزم است درست مانند شخصیتهای نمایشنامههای ابزورد! این موقعیت برای من یادآور آثار بکت بود. موقعیتی که همزمان متناقض است، تعلیق دارد، نگرانی ایجاد میکند و در عین حال، موقعیتی عجیب به وجود میآورد.در اپیزودهای دیگر نیز همین ویژگی دیده میشود؛ حتی در برخی از آثار این مجموعه میبینیم که به تصاویر سوررئال نزدیک میشوند و نوعی تصور از زندگی را به تصویر میکشند؛ تصوری از آنچه به نظر میرسد ما از زندگی انتظار داریم و تصویری که در ذهن خود میسازیم. اما این تصاویر را در ذهنمان چگونه میسازیم؟ با کمک عناصر واقعی. برای مثال، وقتی خواب میبینید، عناصری که در خواب با آنها مواجه میشوید، لزوماً غیرواقعی نیستند؛ بلکه همان عناصری هستند که در اطراف شما وجود دارند. آنچه پیرامون شماست، صرفاً جابهجا میشود و ترکیب آنها و منطق حاکم بر آنها تغییر میکند. به نظر میرسد برخی از این آثار نیز به همین سمت رفتهاند و به همین دلیل، وجه داستانگویی آنها تقویت شده است.