زنی که او بودم

می گویند یک «عشق مثالی» در ما زندگی می کند فارغ از اینکه ما آن را زیسته باشیم یا نه. داستانهای عاشقانه، آن «عشق مثالی» را بیادمان می آورند. از خودمان می پرسیم آیا من آنجا نبودم؟ در انتظار معشوقی که هرگز بازنگشت؟ آیا آن اشکها را من نریختم؟ و آن آواز غمگین را زمزمه نکردم؟ این من نبودم که رفتم؟ بی هیچ ردی برای معشوق؟ داستانهای عاشقانه از دنیاهایی می گویند که در آنها نبوده ایم و در ما بوده اند. گویی همه شان  یک قصه اند. یک «قصه ی مثالی» از یک «عشق مثالی» که ماجرایی عاشقانه را به یادمان می آورند و نمی آورند؛ شبی را تصور کنید در مرکز خریدی شلوغ. مردی را می بینید که می گوید پیشترها عاشق هم بوده اید. حالا آنجا ایستاده اید و نمی دانید زنی هستید که مرد عاشقی را دیده یا معشوقی دلتنگ عشق سالهای دور.

دسته بندی در هاشور

تبرئه

تبرئه

آخرین قطعه

آخرین قطعه

سفر از میان رنگها

سفر از میان رنگها