توضیحات

در شهر قزوین، کارون سرای قدیمی و زیبایی هست به نام «سعدالسلطنه». چند پسربچه ی زبر و زرنگ، هنگام بازگشت از مدرسه به خانه، در این کاروانسرا قایم باشک بازی میکنند. سپهر، قهرمان داستان، هنگام جست و جو برای یافتن دوستانش، با یک آجر سخن گو آشنا می شود. آجر سخن گو ماجرای مرمت کاروانسرا را برای سپهر بازگو و او را وارد یک رویا می کند. در این رویا، همراه با آهنگ ها و ترانه های بسیار دل نشین و آموزنده، سپهر چیزهای بسیاری دربارهۀ مفهوم «میراث فرهنگی» و لزوم نگهداری از آن می آموزد.